مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

334

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نگاه كرد و ديد خداوند فرياد ، كنيز پدر اوست كه به دختر گفت : اى خاتون ، پيمان من و تو نه اين بود . ساحرى را جز من كسى به تو نياموخته و تو با من پيمان بستى كه بىمشورت من كار نكنى و كسى كه ترا تزويج كند ، مرا نيز تزويج كند . دختر سقطى گفت : آرى ، عهد ما چنين است . چون سقطى اين سخن بشنيد ، با دختر گفت : اين كنيزك ، ساحرى از كه آموخته ؟ دختر گفت : اى پدر ، من ساحرى ازو آموختم . ازو سؤال كن كه ساحرى از كه آموخته ؟ سقطى از كنيزك سئوال كرد . كنيز گفت : اى خواجه ، من در نزد عذرهء زرگر بودم . هروقت كه او بدكان ميرفت ، من كتابهاى او گشوده ، ميخواندم تا اينكه روحانيان مسخر كردم و همه‌گونه جادو بياموختم . روزى از روزها او خواست كه با من ازدواج كند . من نپذيرفتم و به دو گفتم : مرا به فروش . او مرا به تو بفروخت . تو مرا به منزل خويشتن آوردى . من ساحرى به خاتون خود بياموختم و با او شرط كردم كه بىمشورت من كار نكند و هركس كه او را تزويج كند ، مرا نيز تزويج كند . آنگاه كنيزك ، طاسك آب بگرفت و عزيمت بر وى خوانده ، بسگ برفشاند و به او گفت : به صورت آدميان بازگرد . درحال ، سگ ، آدمى شد . سقطى او را سلام داد و از سبب آن حالت بازپرسيد . على مصرى تمامت ماجرى با سقطى بازگفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هجدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، على مصرى تمامت حكايت بازگفت . سقطى گفت : آيا دختر من و كنيز ، ترا بس است يا نه ؟ على مصرى گفت : از تزويج زينب ناگزيرم . ناگاه در كوفته شد . كنيزك گفت : بر در كيست ؟ قمر ، دختر زرگر گفت : آيا على مصرى در نزد شماست ؟ دختر سقطى گفت : اگر در نزد ما باشد ، با او چه خواهى كرد ؟ دختر سقطى گفت : اى كنيزك ، در بگشاى . كنيزك در بگشود . قمر به خانه